﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>قفس زندگی</title>
    <description>چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد     /    چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد</description>
    <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 08:15:41 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>فاز افسردگی تو</title>
      <description>&lt;p&gt;حدود چهار هفته است که افسردگی گرفته ،به صورت شدید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دقیقا بعد از اون دعوای وحشتناکی که داشتیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چندین و چند دکتر مراجعه کردیم،داروهای مختلف مصرف کرده ولی بی اثره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش از چیزی که اون روز دعوا تو اوج ناراحتی&amp;nbsp;تو دلم خواستم پشیمونم.بدجوری دامن خودمو گرفته .حالا دیگه علاوه بر خدمات گذشته باید دائما سرویس های ویژه هم به جناب بدم. به علاوه محبت بی دریغ و بی پاسخ!!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالم از این تظاهر کردن بهم میخوره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه قدر بده که نمی تونم احساس واقعیم رو بهش بگم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دارم خفه می شم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/40</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/9392497/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-9392497</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 08:15:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>احساس دوگانه</title>
      <description>&lt;p&gt;مریضیت دوباره عود کرده،افسردگی نسبتا شدید بارزترین نشونه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی بهت توجه می کنم.هر کاری می خوای برات انجام می دم.همپای بیخوابی ها و کلافگی ها و بی قراری هات می شم.تو دلم آشوبه ولی فقط به روت می خندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام سعیم رو می کنم که بهتر بشی ،مثل مادری که از بچه اش مراقبت می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو از کاری که چند وقت پیش کرده ابراز ندامت می کنی،ازم می پرسی منو بخشیدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما می دونم دوره ی افسردگیت که تموم شه مثل همه ی دفعه های پیش این روزای سخت رو به یاد نمی آری،با تمام این حرفها بهت لبخند می زنم و می گم آره بخشیدم .ولی تو همون لحظه یاد زنگ صدایی&amp;nbsp;که از سیلی تو تو سرم پیچید می افتم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/39</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/9291814/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-9291814</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 05:47:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه اشتباهی کردم...</title>
      <description>&lt;p&gt;چه اشتباهی کردم ،که فکر کردم من و تو می تونیم عوض بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا اوضاع خیلی بدتر شد،جای دستات رو گردنم و زنگ سیلی هات تو گوشم خبلی آزاردهنده است اما می دونی دردناک ترین قسمت این تراژدی چیه؟ این که&amp;nbsp;بچه ات بیاد کنارت و با بغض و اشک تو چشمش ازت بپرسه مامان خیلی دردت گرفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش همه ی درد ها جسمی بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش همه ی اشتباها قابل جبران بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;کاش موقعی که داشتم اشتباه ترین انتخاب زندگیم رو می کردم یکی بهم هشدار می داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/38</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/9251781/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-9251781</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 05:45:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هزار راه رفته</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هزار راه رفته ام و باز در بسته است و من خسته ی خسته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/37</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/9071297/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-9071297</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Mar 2012 08:06:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عادت</title>
      <description>&lt;p&gt;عادت گاهی خوبه و گاهی بد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی وقتها عادت کردن به چیزی باعث فراموش کردنش می شه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش روابط ما توی چند روز بعد از اون روزهای تلخ خیلی خوب بود اما کم کم دارم احساس می کنم که تغییزات دوباره دارن به جای اولشون بر می گردن .از خدا می خوام احساس من غلط باشه من دارم همه ی همه ی سعیم رو میکنم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا نخواه که عمر خوشیها این قدر کم باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش یادش نره چه قدر زجر کشیدم و زجر کشید..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی می ترسم، می ترسم حالا که این همه امیدوارانه تلاش کردم سرم محکم به سنگ بخوره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برام دعا کنید لطفا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/36</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/8873478/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-8873478</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 08:23:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رهایی به نوعی دیگر</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز می خوام از یه تغییر و تصمیم بزرگ حرف بزنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از چیزی که حتی خودم رو هم شوکه کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این که شاید توی تموم این مدت من دچار یک سری سوتفاهم هایی شدم که حرف نزدن درباره شون با کسی که زندگیم رو باهاش شریک شدم باعث شد روابط ما سردتر و سردتر و فاصله مون زیاد شه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش فکر می کردم روز جمعه آخرین روز زندگی مشترکم باشه ،اما یه اتفاقی افتاد که ان شاالله روز جمعه بشه مطلع زندگی جدید من و ما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز جمعه شریک زندگی من همه ی غرورش رو کنار گذاشت و با همه ی احساسش و با صداقت ازم خواست بمونم و تغییر کنیم و یه فصل تازه تو زندگیمونو شروع کنیم،اولش لجبازی کردم ،راستش می خواستم محکش بزنم ببینم چه قدر روی حرفش می ایسته اما جوابی بهم داد که دیگه هیچ جایی برای تردید برام نگذاشت.بهم گفت تا آخرین لحظه ازت هواهش میکنم که بمونی و به اصرارم ادامه می دم شاید تو قبول کنی و گفت من نمی خوام از دستت بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو اون لحظه یکباره دلم لرزید.خیلی وقت بود که دلم براش نلرزیده بود. گاهی اوقات چه قدر از معجزه ی کلام و محبت غافلیم .بغلش کردم و یه دل سیر گریه کردم و اونم گفت هر چه قدر دوست داری گریه کن.انگاز زنگار این همه سال تنهایی و دلگیری با هر قطره اشک از دلم پاک می شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خدا خواستم کمکم کنه تغییر کنم و کمکش کنه تغییر کنه و زندگی بهتر و شادی رو برای فرشته مون که با تعجب و شادی وارد اتاق شده بود و بهمون نگاه می کرد بسازیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا! سز فصل تازه ای در زندگی همه باز کن و ممنون که همیشه در اوج ناتوانی و در لحظه ی آخر یکبار دیگه دستمون رو میگیزی و لطف و رحمتت رو به ما ارزانی&amp;nbsp;میکنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;حول حالنا الی احسن الحال&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/35</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/8815549/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-8815549</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 06:26:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرشته کوچولوی همراه من</title>
      <description>&lt;p&gt;این قفس داره هر روز تنگ تر می شه ،یه روزی فقط من توی این قفس گرفتار بودم و شاید خودمو به محدودیت های قفس عادت داده بودم اما حالا می بینم فرشته کوچولوی زندگیم هم دربند این قفس شده اما تاب موندن تو این قفس رو نداره .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خوام برای رهایی فرشته کوچولوم تلاش کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بذار قفس تنگ تر وتنگ تر بشه ،اون وقت رهایی ازش شیرین تره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید همه ی این سالها از این ترسیدم که اگه قفل قفس رو بشکنم یه روزی شرمنده ی فرشته کوچولوم بشم اما حالا دیگه نمی ترسم چون فرشته کوچولوی من می خواد همراه و همپای من باشه تا رسیدن به رهایی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/34</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/8744514/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-8744514</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Jan 2012 05:01:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نشد</title>
      <description>&lt;p&gt;نشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشد که من از این برزخی که توش گرفتارم رها بشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشد این پرنده ی اسیر طعم آزادی رو بچشه&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/33</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/8639337/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-8639337</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Jan 2012 05:54:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدا کنه....</title>
      <description>&lt;p&gt;خسته ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داغونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرگردونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پریشونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا کنه این دفعه برنامه ی رفتم جور بشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه طاقت ندارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/32</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/8519184/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-8519184</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 08:30:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مایوس شدم</title>
      <description>&lt;p&gt;برای هزارمین بار باز منو مایوس کردی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونم چرا بازم اینو امتحان می کنم که شاید محبت کردن به تو و حتی به زبون آوردن خواسته های کوچیک و نیازهای روحیم ،بتونه باعث بشه تو یه اپسیلون تغییر کنی.تو قول می دی و حتی یک روز هم بهش پایبند نیستی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونی هنوز بعد از این همه سال چه قدر زجر می کشم وقتی می بنم تو هیچ عکس العملی نشون نمی دی وقتی همه ی خونه رو برای تولد بچه مون تزیین کردم،وقتی هر سال بدون این که بدونی از جانب تو هم برای بچه کادو خریدم،وقتی مهمونی عالی برگزار می شه و وقتی تو آخر شب حتی یه دستت درد نکنه هم نمی گی و می ری می خوابی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب خیلی خسته شده شده بودم،خیلی دلم می خواست حتی برای چند لحظه کوتاه تو آغوشت باشم،اما تو از سنگم سخت تری،منم خودمو کنترل کردم،مثل همیشه احساسمو نادیده گرفتم و با اشک خوابیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو روح منو کشتی.نمی بخشمت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/post/31</link>
      <comments>http://ghafase-zendegi.persianblog.ir/comments/336211/8411127/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-336211.post-8411127</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 05:31:31 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
