رویا

دیروز بعد از نهار رفتم یه کم بخوابم.خوابم برد ،تو خواب دیدم رفتم روبروش وایستادم دارم بهش می گم آخه این جوری که نمی شه ادامه داد چرا نمی یایی تکلیف خودمون رو روشن کنیم .اما اون گفت برو بابا و خواست بره که من با دو تا ذستم دست هاش رو گرفتم،خیلی بهش نزدیک بودم ،اشک تو چشام جمع شده بود بهش گفتم تو کی این همه عوض شدی؟اون همین جور بی حرکت وایستاده بود .یهو بغلش کردم گفتم حداقل بذار گاهی چند دقیقه بغلت کنم.

 

وقتی از خواب بیدار شدم خیلی بی قرار بودم.می دونم خیلی دیوونگیه اما واقعا این بلاتکلیفی روح و روانم و بهم ریخته.خیلی سخته ،خیلیییییییییییییییی

/ 7 نظر / 15 بازدید
مریم

الهی یه شب بشین با ملایمت باهاش حرف بزن جواب میده به خودت هم حسابی برس یه کم عشوه و ناز هم براش بیا [گل]امیدوارم بزودی مشکلاتت حل شه

عسل

تمام اینها رو میفهمم ...درد بدی که شاید خیلی درک نشه ...امیدوارم هر اونچه بهترینه هر چه زودتر برات پیش بیاد

مهربانو

عزیزم نگاه سطحی به مطالبت انداختم ، متاسفانه خيلي غمگيني .. ميام دوباره ميخونمت اميدورام هرچي برات خيره اتفاق بيفته [گل]

victoriaa

از ته دلم دعا میکنم برات عزیزک امیدوارم بهترین راه رو انتخاب کنی

ترنج ..ام

خب واقعیش کن اگر میشه .... گاهی اونجایی که فکر نمی کنی بهتر از جایی که کلی نقشه براش داشتی جواب میده .....البته گاهی و شاید و.... ولی امیدوارم روزای اینده روزای بهتر باشن برات ...