حق من چیه؟

دیروز وقتی از سر کار برگشتم ناهار درست کردم و سالاد و مخلفات و ....

تو خونه تنها بودم در صورتیکه اون ساعت می بایست خونه باشه ،چند لحظه بعد بچه از مدرسه اومد و طبق معمول دوان دوان اومد پیشم تا نمره بیستش رو نشونم بده .غذا آماده بود به بچه گفتم بهش زنگ بزنه ببینه می آد یا نه؟جواب نداد اما چند دقیقه بعدش خودش به موبایل بچه زنگ زد و گفت می آد.

خلاصه اومد و غذا خورد و رفت بخوابه ،انگار نه انگار ،شایدم فکر کرده اینجا هتله منم آشپز.

چند روز قبل قرار شد خونه رو بفروشه و پولش رو نصف کنیم ،هیچ حرفی از ماشین نزد منم برای این که جری نشه هیچی نگفتم،راستش موقع خرید این خونه پدر مادر من کمک مالی کردند که هنوز بهشون بر نگردونده و در ضمن نصف خونه قبلی بنام من بود و قرار بود بعد از فروش اون جا و خرید این جا نصف این خونه هم بنام من بشه که زد زیرش.

در هر حال دیروز رفتم و ازش می پرسم خونه رو گذاشتی برای فروش؟میگه من یک سوم پول خونه رو بیشتر بهت نمی دم !می گم چرا ؟می گه حقت نیست !!!!!من جون کندم.بهش می گم از اول زندگیمون منم پا به پای تو کار کردم تا موقعی که هفت ماهه باردار بودم رفتم سرکار و وقتی بچه به دنیا اومد از شش ماهگی گذاشتمش مهدکودک و دوباره برگشتم سر کار،چرا حقه من نست؟؟؟؟؟؟؟؟

آخرش یه مبلغی برابر همون یک سوم قیمت خونه رو پیشنهاد می ده و می گه اگه نمی خوای برو هر غلطی دلت می خواد بکن.به لطف قوا نین خوب و عا دلانه ای که داریم می دونم در واقع دستم به جایی بند نیست ،به ناچار می گم باشه اما تو دلم می گم بترس از آه کسی که پناه و فریادرسی جز خدا نداره .

بعدش می گه بچه چی ؟می گم تو که شرایط نگهداری ازش رو نداری من نگهش می دارم ضمن این که این چند وقته بجه همش می آد در گوشم می گه مامان منو ندی دست بابا ،من می خوام با تو باشم،بچه تو سنی هست که خودش انتخاب کنه با کی باشه از این نظر خیالم راحته ،میگه باشه .اما وقتی حرف هزینه بچه می شه می گه نمی خواد می دم مامانم نگش داره،تو اون لحظه دلم می خواد بکشمش فقط بخاطر پول حاضر من و بچه ام رو جدا کنه .در نهایت با بدبختی به یه مبلغ نا چیز راضی می شه که اون هم دیروز دوباره ازش کم کرد و زد زیرش.

وقتی دیدم اینطوری کاسب کارانه با شریک سالیان زندگیش برخورد می کنه اشک امونم نداد بهش گفتم آیا این روا است که تو از سر و ته همه چیز بزنی ؟می گه آره در مورد تو رواست.

من دیگه هیچی بهش نگفتم.ولی می دونم جواب این کارا و این حرف هاشو بلاخره یه روزی می گیره.

این روزا دلم خونه.

همش به خودم می گم کاش بجای همه ی چرتکه انداختن هاش یه لحظه به عمری که با هم زیر یه سقف بودیم فکر می کرد.......

/ 4 نظر / 11 بازدید
ترنج... ام

اینقدر خودتو عذاب نده با فکر کردن به این چیزای ناممکن و ادمای عوضی که سر و ته ذهنشون معلومه ( البته ببخش اینطوری میگم ها ) جز زجر هیچ دستاورد دیگه ای برات نداره ... حالا که اینطوره به نظر من بگو من اصلا پشیمون شدم ... به چشم در اشپزخونه بهش نگاه کن ... اگه از خودت دورش کنی حتی بدی هاشو دیگه این قدر زجر نمی کشی ... همه کاری که باید میکردی رو کردی ... از خودت ممنون باش و از دخترت که اینهمه عاقله و قدرتو میدونه ... بندازش تو زباله قلبت ...اینطوری با ارمش بیشتری میتونی فکر کنی... باور کن میشه نه به خوبی هاش فکر کن و نه به بدی هاش....

پونه

دلم گرفت پرنده ینی اونم قبول کرده که جدا شین ؟ به همین سادگی ؟به جای دو دوتا چهار تا کردن سعی نمی کنه تو رو منصرف کنه و دلتو بدست بیاره ؟ چی بگم عزیزم الهی که هر چی به صلاح زندگیته همون بشه ...

victoriaa

به نظرم بهتره دلت رو به هیچی خوش نکنی یه هزار تومنی هم کف دستت نمیزاره اگه میخواست سهمت رو از خونه بده اونو به نامت میزد نه اینکه بگه بعدا میدم به هرحال لطفا همه جوره حساب و کتابت رو بکن روی پولی هم که از همسر بگیری اصلا حساب نکن اینو از روی تجربه میگم عزیزم

عسل

عزیز دلم این واکنش دقیقا طبیعیه اونم از کسی که تو بهتر از من میشناسیش ...باید توی روند کار بیفتید تا معلوم بشه چند مرده حلاجه