رفتن...

تا چند روز دیگه از اون خونه می روم.خونه ای که یه روزی چقدر ذوق داشتنش رو داشتم.خونه ای که عاشق پنجره ی رو به پارکش بودم.

دلم پر درده.

وسایل رو که دارم جمع می کنم و تو کارتن می ذارم انگار یکی قلبم رو گرفته تو مشتش و داره فشارش می ده،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برای تنها شدن و جدا زندگی کردن این وسایل لعنتی رو که تک تکشون تو رو یادم می یاره رو جمع کنم.

خیلی تنهام،کاش حداقل دور و برم این قدر خالی نبود تا تلخی این رفتن این قدر عذابم نمی داد.

هیچ قدمی برای با هم بودنمون بر نداشت ،هیچ تلاشی نکرد ،فکر نمی کردم این همه سال زیر یه سقف زندگی کردن رو بشه این قدر آسون به فنا داد.

دخترک بی دغدغه وسایلاشو می آره تا اونا رو هم جمع کنم دلم آتیش می گیره از این که نمی دونه چه بلایی داره سرمون  می آد.

دیشب دوباره خوابشو دیدم،داشتیم حرف می زدیم ....دلم دیوونه ی من براش تنگ شده.......... 

/ 7 نظر / 24 بازدید
عسل

پرنده ام ...سخته ...میدونم که سخته عزیز دلم اما شاید تنها راه رهایی و خوشبختی تو و دخترکت همین باشه امیدوارم هر چی که برای شما بهترینه همون پیش بیاد

مهربانو

پرنده جانم من تازه با تو آشنا شده م نمیدونم مشکلات زندگیت جیه .. پستت غمگینم کرد .. تغییر همیشه سخته ولی نتیجه ش بد نیست امیدوارم به سمت و سوی خیر بری و زندگی جدید و شیرینی با دختر نازت شروع کنی .. با من در تماس باش عزیزم

نازنین

آخ که دلم با همین پست اول آتیش گرفت گلم تو هم که روزگارت عین من تیکه پاره و داغونه بیا بغلم تنها کاری که می تونم کنم همینه[بغل]

مامان سینا

سلام حالا که تصمیمت را گرفتی محکم باش به دخترت نگاه کن ببنین که تمام امیدش به توست پس قوی باش... باید قوی باشی!به خاطر فرشته ات!

مارال

دعا می کنم بهترین ها برات پیش بیاد و این یه شروع دوباره و عالی باشه.فکر نکن به یادت نیستم...هستم و برات بهترین ها رو می خوام

نسرین.م

باور کن دخترت بهتر از خودت شرایط رو پذیرفته و می خواد یه شروع خوب و تازه و شادتری داشته باشه. گاهی بچه هامون بهتر از ما فکر می کنن... ایتو هم تجربه دارم... صبر کن تا برات بگم

saeed

میدونی چیه؟ بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و زود می روند و بعضی ها مدتی می مانند و میروند و رد پایی در قلب ما می گذارند و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم.