ناخودآگاه

دیروز با دوستی رفته بودم بیرون ،حین رانندگی برای چند لحظه حواس دوستم پرت شد و نزدیک بود با یه کبوتر که داشت از روی زمین دانه می خورد تصادف کنه ،یکدفعه بی اختیار اسم همسر سابق رو صدا کردم و گفتم مواظب باش .

یه حالی شدم ،انگار سال ها بود که اسمش رو صدا نکرده بودم.

لعنت به این ناخودآگاه بی رحم !

/ 8 نظر / 20 بازدید
مارال

می فهمم...اما درست می شه.بهت قول می دم به آرامش نابی می رسی

پرنیان

سلام دوست عزیز امروز بطور اتفاقی با شما اشنا شدم بیشتر مطالب رو خوندم متاسفم برای زنان مملکتم که دغدغه های اینچینی حتی برای مادری کردنشون داره روح و روانشونو نابود میکنه منهم طعم تلخ جدایی رو چشیدم البته تانیمه راه با زندگیت مشترکم خوشحال میشم به منم سربزنی

نیهان

رمز بخوایم یا خصوصی خواهر جان[لبخند]

victoriaa

عزیزک نمیدونم چرا وبلاگ منو فیلتر کردن [شیطونک] این آدرس جدیده منه که برات گذاشتم [بوسه]

ترنج ...ام

پرنده یه خبری از خودت بده ...

مریم

عزیزم رمزت یادم رفته اگه میشه دوباره بهم رمز بده

غریبه

تمام وبلاگت را از آخر به اول خوندم به این نتیجه رسیدم یعنی من اینقدر بد بودم و نمی دونستم شاید از این کلام خنده ات بگیره و یا تعجب کنی ولی انگار شما همسر من هستی و نوشته هات هم دلنوشته های همسرم تمام ویژه گی های همسرت در من هست انگار که منو توصیف می کردی از خودم بدم آمد می دانم احساس همسرم درست مانند احساس شما نسبت به همسرتون است ما هم مدتی است که حرف نمی زنیم بعضی وقت ها که اینطور سرنوشت هایی را می خوانم تاثیرش اینست که تصمیم می گیرم شب که خونه می روم لااقل بهش سلام بدهم ولی به محض کلید انداختن پشیمان می شوم و راست به آشپزخانه می روم و شام می خورم و بعدش هم به قول شما بدون شب بخیر او خودش را با نماز شب و دعاهای مختلف سر گرم می کند من هم تلویزیون و اینترنت اما تصمیم گرفتم یک باز نگری مجدد داشته باشم