پریشانی

چند وقتیه که هر روزش یه درگیری و مسئله ای با هم داریم.

همش دارم به این فکر می کنم که گذشت زمان هر چند طولانی دردی از من و تو دوا نمی کنه.

این همه کشمکش و اختلاف روح و روانم رو بهم ریخته،آرامش ندارم حتی تو خواب!

کلافه ام،ذهنم آشفته ای،خسته ام

دلم می خواد این روزا تموم شه برای همیشه،دلم می خواد این دور باطل رو تموم کنم ،اما نمیشه....مسائل مالی ای این وسط هست که تا حل نشه دست من زیر سنگته.

 

یه چیزی بگم؟داری با این کارات هر روز بیشتر خودتو از چشمم می اندازی،کاسه ی صبرم یه قطره دیگه می خواد که لبریز بشه ،اون وقت دیگه فقط تو می مونی و زیاده خواهی هات ،من و بچه از زندگیت برای همیشه خواهیم رفت.

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مارال

عزیزم واقعا این چیزایی که می نویسی بیشعوریش و می رسونه.من نمی دونم مردایی امثال همسر شما و همسر سابق بنده چرا انقدر خودخواهن؟؟؟لینکت می کنم که گمت نکنم دوباره

پونه

کجاهایی تو دختر نیستی ؟

ویکتوریا

کاش واسه کاسه صبرت یه علامت هشدار بزاری بزار قبل از اینکه لبریز بشه و همه زندگی تو بهم بریزه برازی که بدونه

مارال

انگار بعضی زندگی ها برای راب شدن به وجود میان.باید کاری رو بکنی که به ارامش برسی.نمی گم جدایی.فقط می گم باید خوب فکر کنی و تصمیم بگیری.ولی بچه ها ضربه می خورن.شاید صبر راه خوبی باشه نمی دونم.

شرمین

پرنده همیشه با خودم فکر میکنم چطور میشه خیلی عذاب کشید و طوری وانمود کرد که همه چی خوبه . اما وبلاگ تو رو که میخونم ....من برات آرامش آرزو میکنم...

پونه

پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالِش خواب دیگری ببیند .

مارال

بمون باهاش...حال وروزمن و ببین...دل کندن خیلی سخته[ناراحت]

مارال

چطوری خانومی؟اوضاع و احوالت چطوره؟[ماچ]

ویکتوریا

کجایی ؟ خوبی ؟ همه چی ok? یه خبری از خودت بده