خفقان

واقعا جالبه که دوام رابطه ی خوب بین من وتو مثل حبابه !

دوباره میگی حالم بده و افسرده شدم،دوباره مثل بچه کوچولو ها باید تیمارت کنم ،دفعه های قبل این سیکل معیوب افسردگیت چند ماه یکبار تکرار می شد اما حالا داره به صورت مداوم در می آد.

بهت می گم یعنی علتش چیه ؟اولش می گی نمی دونم ،بعد از این که من تمام احتمالاتی رو که به ذهنم می رسه می گم ،اون وقت می گی علتش اینه که چندین روز قبل من بهت گفتم از بی توجهی هات و سرد بودن هات خسته شدم.

قیافه ی بهت زده ی من اون لحظه دیدنی بود..

یعنی از این جالب تر نمی شه کسی رو مقصر مطلق دونست. مطلب این جاست که اون روز ما فقط صحبت کردیم ،یه چیزی در حد درد و دل .حتی بحث هم نبود.

با خودم می گم از این به بعد دیگه حرف هم نمی تونم بزنم .چون بعدش تاوانش رو باید با تحمل ژستهای افسردگی و خدمات ویژه به جناب عالی پس بدم.

حالا معنی خفقان رو با تمام وجود حس می کنم.

/ 3 نظر / 17 بازدید
سارا

سلام من تازه شروع کردم به نوشتن خوشحال میشم بهم سر بزنی.

عسل

من هنوز آرشیو رو نخوندم ولی اگه این افسردگی از اون افسردگیهای ساختگی باشه ...واااای که چقدر این روزا برام آشناست!تو گفتی اینجوری من اونجوری شدم تو اینکار رو کردی من اون اتفاق برام افتاد تو ......این متهم شدنهای الکی این مقصر بودنهای همیشگی انقدر ضعیفم کرد که دیگه داشتم از پا در می اومدم.................

رویا.ت

هر دفعه می خونمت . خیلی ناراحت میشم عزیزم. نمی دونم چی بگم که مثل خودم داری عذاب می کشی ولی متاسفانه با یه ورژن بدتر از من! آخ که جسارت بعضی از زنها تو این جور موارد لازمه تا همه چیزو بذارن کنار و از نو شروع کنن ! یعنی بدتر از این هم میشه؟!!! یه جور ویژه ای دوستت دارم .فکر میکنم متاسفانه داری خودتو حروم این زندگی میکنی!منو ببخش ولی انگار برای همه ی پستات همین حسو دارم!