توحش

حدود دو هفته است که اصلا باهاش حرف نمی زنم .از سر کار که برمیگردم میرم تو اتاق و خودمو حبس میکنم.

دیشب سر یه مسئله مالی مجبور شدم برم باهاش حرف بزنم.همش از چیزهای نامربوط به قضیه حرف می زد و به من و خانوادم توهین می کرد منم صبر تموم شد و گفتم همه ی نسبتهای ناروایی که به ما دادی لایق خودته .اومد سمتم که منو بزنه داشت داد میزد بچه از خواب پرید و با حالت وحشت زده از اتاق اومد بیرون .اون منو محکم هل داد و من افتادم رو میز شیشه ای وسط سالن.بچه بهش التماس می کرد بابا تو رو خدا مامانو ول کن....

 

من اومدم تو اتاق تموم تنم می لرزید حتی از درون داشتم می لرزیدم .دیدم بچه هم اومد تو اتاق و اونم داره می لرزه و نفسش به شماره افتاده ،بند دلم پاره شد رفتم بغلش کردم قلب کوچکش مثل گنجشکی که از دست شاخین فرار کرده تند تند می زد.

 

برای من و فرشته کوچک و بی پناهم دعا کنید بتونیم خلاص بشیم.

/ 5 نظر / 16 بازدید
مارال

واقعا داری با انسان زندگی می کنی؟داره چی کار می کنه با شما؟هم تو گناه داری هم اون بچه...تروخدا خودت هم همت کن زودتر از دستش نجات پیدا کنی...خیلی ناراحت شدم پرنده عزیزم.خیلی...

پونه

الهی بمیرم ... خیلی دلم گرفته بود اومدم این پستتو خوندم بغضم ترکید الهی که خدا خودش یه راهی جلو پات بذاره

victoriaa

ار ته دلم برات آرزوی آرامش میکنم عزیزم

ترنج...ام

خوبی ؟؟؟؟

عسل

پرنده ...برای خاطر همون قلب کوچیک بزن بیرون ...بزن بیرون از قفست... دلم گرفت ...دعات میکنم عزیزم دعات میکنم فقط منو بی خبر نذار